مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
484
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بر تو آشكار سازم . ملك گفت : اى وزير ، مخالفت نكنم . وزير گفت : اى ملك ، با او يك جا بنشين و ملاطفت و مهربانى كن و با او بحديث اندر شو و در ميان حديث بگو اى داماد ، مرا دل همىخواهد كه من و تو و وزير از بهر تفرج بباغ رويم . پس چون او سخن ترا بپذيرد و ما هرسه بباغ اندر شويم ، او را بفريبم . آنگاه از حقيقت كار او سؤال كنيم كه او رازهاى خود با ما بگويد . وقتى كه او ما را از حقيقت كار خود آگاه كند ، ما هرچه بخواهيم در حق او بجا آوريم . كه من از عاقبت كار بر تو بيم دارم . بسا هست او در مملكت طمع كند و لشگريان را با بذل و كرم خويش مهربان سازد . آنگاه ترا معزول كرده ، مملكت از تو بازگيرد . ملك گفت : اى وزير ، راست گفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نود و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پس آن شب را در اين كار ، يكدله گشتند . بامدادان ، ملك بيرون آمده ، در ايوان بنشست . ناگاه خادمان اصطبل ، محزون و اندوهناك نزد ملك آمدند . ملك گفت : شما را چه روى داده ؟ گفتند : اى ملك ، هنگام شام ، اسبان و ستورانى را كه بارهاى داماد ملك آورده بودند ، عليق داديم . هنگام صبح ديديم كه آن مملوكان ، اسبان و استران را دزديده ، گريختهاند . و ندانستيم كه بكدام سوى رفتهاند . ملك از اين خبر در عجب شد و گمان ايشان اين بود كه عفريتان كه اسبان و استران و مملوكان شده بودند ، در حقيقت اسبان و استران بودهاند . آنگاه بانگ بر خادمان زد كه : اى پليدكان ، چگونه هزار اسب و استر با پانصد مملوك ناپديد گشتند و بچهسان گريختهاند كه شما آگاه نگشتهايد ؟ خادمان گفتند : نمىدانيم بر ما چه روى داده كه آنها گريختهاند ؟ ملك گفت : بازگرديد تا خواجهء شما از حرم بدر آيد . ايشان بازگشته ، حيران نشسته بودند كه معروف از حرم بدر آمد و ايشان را اندوهگين يافت و سبب اندوه بازپرسيد .